سفر مجوسان

تی . اس الیوت

امنقبس از کتاب : از شکسپیر تا الیوت - ترجمه : سعید پور

- T.S. Eliot

سرمایی سخت بر ما گذشت

نابگاه ترین موسم برای سفر

آن هم سفری چنان دراز

بحبوحه زمهریر زمستان

و اشتران پای آبله و افسار گسیخته روی بر می تافتند 

و در برفاب ها فرو می نشستند

کاهگاه در افسوس می شدیم

بر کوشک های تابستانی مان بر دامنه ها

و حوریان که در ایوان ها برایمان شربت آوردند

آنگاه ساربانان دشنام می دادند

غرولند کنان می گریختند و شراب و زن هایشان را می خواستند

و آتش های شبانه می افسرد و سر پناهی نبود

و شهر ها با ما دشمن و شهرک ها نا مهربان

و دهکده ها پلشت و گران فروش

 

روزگاری سخت بر ما گذشت

سرانجام بهتر آن دیدیم

که شب همه شب راه بسپاریم

و گه گاه چرتی بزنیم

: همچنان که صداها در گوشمان آواز می داد

. که این همه یکسره بیهوده است

 

آنگاه در پگاه به دره ای خرم فرود آمدیم

نمناک - زیر خط الراس برف - با بوی نباتات

نهری در آن روان و آسیابی که تاریکی را می کوبید

و سه درخت بر آسمان کوتاه

و اسب سفید پیری که به تاخت از بیشه دور می شد

- و آنگاه به میکده ای در آمدیم - بر سر درش برگ های تاک 

شش دست در آستانه دری گشوده

بر سر سکه های نقره تاس می ریختند

و پاهایی بر خم های خالی شراب لگد می زدند

کسی اما راه را به ما ننمود

پس راه خود در پیش گرفتیم

و شامگاه بود که رسیدیم

: و مقصد را در بزنگاه یافتیم

. بر روی هم خرسند کننده بود

 

این همه را از گذشته های دور به یاد دارم

. و چنان سفری را بار دگر به جان پذیرایم

اما بیندیش - به این بیندیش - به این

آیا از برای میلاد بود یا مرگ

که ما بر آن راه دراز رهنمون شده بودیم ؟

. بی گمان میلادی در کار بود

. بر آن گواه داشتیم و شکی نه

من میلاد و مرگ را دیده بودم

. اما آنها را همسان ندانسته بودم

این میلاد برای ما عذابی تلخ و ناگوار بود

. همچون مرگ - مرگ ما

- به سامان های خویش باز گشتیم - به این قلمرو ها

- دیگر اما آسوده نیستیم - در این سرنوشت کهنه خویش

. با مردمی از خود بیگانه که در خدایانشان آویخته اند

. من مرگی دیگر را چشم در راهم 

 

 

 

 

بازگشت به برگزیده شعر جهان 

بازگشت به صفحه اصلی