كولاك

ميان كولاك نفس هايم
يك هيكل خميده مه آلود
چونان بخارهاي لرزان دودكشي مسلول
. آرام ، پرسه مي زند
هميشه نگاهم
با لمس خوشه هاي تنهايي
- قنديل ها يي كه فوج فوج از آسمان تار چشمهايش آو يخته اند-
. به انجماد رسيده است
و دستهاي منقلبش
كه وهم سرخي از حيات
درونشان سوسو مي زند
. در لابلاي خاطراتم زنگار بسته اند
***
در من سكوت كن-
... اي نرگس آبي بر ساحل چشمهات رسته
در موج موخ گيسوان مه آلوده ات
آني ماه
به پهناي پنجره ام
آه كشيد
. چيزي غريب در لاك آهكين جزيره هستي ام رسوخ كرد
. هستي جوانه زد
و سايه دو ماهي
. بر پيكر موج هاي شرجي لغزيد
***
با من فرو ريز -
اي در روده انديشه هات
. سوسمار مه آلودي پناه جسته
، آني سير سيرك حنجره ات غريد
. و پنجره به هم كوبيد
، ماه به تن خشكيده مار تكيه زده بود
و از درون كپك زده ام
. بوي ترش ويراني مي آمد
***
ميان هر نفسي به بن بست رسيده ام
. و نام ماه به شماره مي افتد
هنوز از جراحت حبابهاي يخ بسته
، كه بر درخت بي حاصل ملازمند
. بوي ترش ويراني مي آيد
، همگام با نيلوفران دامانت-
، از پلكان كاج
... به ميهماني آسمان بالا خواهي رفت
در من سكوت كن
. ميان دو خورشيد سرگردانم
درون كولاك نفس هايم
. سايه اي از من پرسه مي زند
مهشيد شكيبا
1376 تابستان