|
سال 1379
***
بچه
که بودم یک جفت چکمه سرخ پلاستیکی داشتم که عکس یک بچه خرس را روی
آنها چسبانده بودند .
هر وقت بارون میزد ،
من و خواهرم ، چکمه به پا توی کوچه می دویدیم و گل های کوچه رو پر از جای
پا می کردیم .
گاه بگاه ماشینی از
کوچه خلوت ما عبور می کرد و رد چرخها بصورت دره های عمیقی در کنارۀ توده
های برآمده گل بر جای می ماند .
آنگاه ما با شوقی
فراوان شروع به زیکزاکی کردن این توده ها می کردیم .
مادرم یک جفت چکمه
سیاه بزرگ داشت که وقتی آنها را می پوشیدم ، تا نیمه ران هایم بالا میآمد .
همیشه دوست داشتم
آنقدر بزرگ شوم تا بتوانم چنین چکمه های بزرگی را صاحب شوم و شدم .
من بزرگ و بزگتر می
شدم و چکمه سرخ کوچولو ، کوچک و کوچک تر .
تا زمانی که مجبور
شدم برای همیشه از آنها خداحافظی کنم . و آنموقع مادر برایم یک جفت چکمه
چرم سیاه با اندازه ای بزرگ تر خرید .
حال به آرزویم رسیده
بودم ... اما ... دیگر گِل بازی برایم هیچ جذبه ای نداشت ...
چون کوچه ما آسفالت
شده بود .
|