|
ساعت 0:54 بامداد جمعه 21 آذر 1382
***
چند روز پیش درباره
پیر خرد با یک پژوهشگر(anthropology =علم
انسانشناسي - مبحث روابط انسان و خدا) انسانشناسی صحبت می کردم . من از پیر
خرد در افسانه های ایرانی و افسانه های کهن جهان سخن می گفتم .
و عجیب بود او چیز
زیادی در این باره نمی دانست ! یا احتمالا من نمی توانستم منظورم را در این
باره بیان کنم .
پیر خرد یا پیری در
داستانها بدور از هیاهو و جایی در دل طبیعت بکر یا در کوهستانی دور، یا در
اعماق جنگل های تنگ و انبوه، جایی بدور از همگان و به شکلی ناشناس می زید
...
چرا چنین افرادی
اینچنین دور از دست اند ؟
گاه بگاه گمشدگان
ازجمع جدا شده ، در نومید ترین لحظه خود به راهنمای سوسوی چراغ کلبه او ،
به سوی این نجات دهنده رهنمون می شوند .
پیر جنگل یا پیر خرد
شاید اشاره ای باشد به پدر خدایان یا سیبل مادر خدایان ...
در داستانهای قدیمی ،
که از زبان مادر بزرگها برای بچه ها نقل می شد بزرگ ترین عنصر ترس از
گمشدگی بود . کودک گمشده گاه با جادوگری خبیث ، گاه با پیری خردمند ، گاه
با حیوانات درنده ... یا ماجراهای غریب روبرو می شد ... اما در بیشتر مواقع
این کودک بود که بر همه چیز پیروز می شد و دوباره به خانه بر می گشت اما
اینبار به بلوغ رسیده ...
این داستانهای تمثیلی
خیلی نزدیک به مراسم کسب جمعیت است که جوانان برای رسیدن به بلوغ باید آن
را طی می کردند . بلوغ روحی که امروزه به آسانی فراموش شده است .
انسان دو بلوغ دارد
... بلوغ جسمانی و بلوغ روحانی ...
امروزه به بلوغ جسمانی
اهمیتی وافر داده می شود چون بدن و نیازهای آن شناخته شده اند .
اما بلوغ روحانی کاملا
به فراموشی سپرده شده ... کودکان بزرگ می شوند ... جوان می شوند پیر می
شوند اما روح آن ها در یک نقطه رشد 12 الی 13 سالگی متوقف می ماند .
بلوغ روحانی به افسانه
ها پیوسته است آنچنانکه پیر خرد و جادوگران نیز برای همیشه از داستانهای
کودکان رخت بر بسته اند .
اکنون ستاره داستانها
، نه اشخاص ، بلکه اشیاء که سمبلی از علم اند ، شده اند .
اکنون عصر روشنگری است
. عصری که خورشید علم تمامی تاریکی ها را زدوده است !
اما آیا اینچنین است ؟
روز مرگ شب نیست ... وقتی روز می آید تنها حجابی بروی شب می کشد .. آنچنان
نورش چشم ما را می زند که قادر به دیدن شبی که هنوز در خفا نفس می کشد
نیستیم ...
شاید هنوز جادوگران و
پدر- مادر خدایان به زندگی خود در اعماق جنگل ادامه می دهند ... اما هیچ کس
دیگر با آنان رو برو نمی شود چون ما دیگر گم نمی شویم ... شاید چون دیگر
جستجو نمی کنیم ... و یا شاید به این علت که آنچنان " من " در ما فربه شده
است که اگر چه از جمع نیز گم شویم ، اما هیچ گاه از "من" دور نیستیم . ما
هیچ وقت بدرستی گم و تنها نمی شویم ...
|