***   سکوت سعد آباد   ***

 

 ساعت 6:15 شنبه عصر 29 آذر 1382     ***

 

دیروز من و دوستم به موزه سعد آباد رفتیم و نمایشگاه نقاشی های کمال الدین بهزاد و همچنین خانم آبکار رو دیدیم .

نقاشی های بسیار زیبایی بودند . خیلی من رو از تلاش ناچیز خودم شرمنده کرد .

این تلاش آدمه که خوشبختی یا عدم خوشبختی اون رو تضمین می کنه ... اما الان یک چیز منو به سئوال واداشت .

احساس می کنم انسان در معرض هر چیزی قرار بگیره رنگ و بوی اون رو پیدا می کنه ...

مثلا انسانی که در معرض افکار هنرمندانه قرار گرفته باشه ، معمولا خیلی ترد و شکننده می شه ...

یا یک انسان نظامی ... یا کسی که مرگ رو خیلی دیده باشه ... خشن تر و مقاوم تر ....

هر چند اینها بیشتر به خودآگاه برمیگرده ... معمولا وقتی نزدیک تر بری می بینی احساس متضاد هنوز در وجود اون شخص در حال زندگی یه ...

مثلا می گن به هنرمند ها نمی شه خیلی نزدیک شد چون بعضی وقتها غیر قابل تحمل می شن .

و شاید اون لحظه ایه که یک چیز درونی یا بیرونی باعث می شه نا خودآگاه اونها آزاد از قیود خودآگاه شان بیرون بریزه ... بدون اینکه او قادر به کنترل خودش باشه ...

یا شنیدم خیلی آدمهای به ظاهر خشن پوسته در رابطه های نزدیک تر بسیار عاطفی رفتار میکنند ...

مثل اینه که ما همیشه در حال جبران حالات خودمانیم و این باعث تعادل روحی ما می شه .

هر کدوم از کفه ها سنگین تر بشه ، شاید آغاز گر یک بیماری روانی و یا نیز شاید بوجود آورنده یک تیپ خالص شخصیتی در بهترین حالت خودش بشه ... البته روی این تیکه اش باید بیشتر تامل کنم ...

( الان دارم آهنگ Rodrigo – Concirtio de Aranjuez Adaji   رو گوش می كنم )

یک چیز دیگه هم توجه منو به خودش جلب کرده ... و اون اینه که خیلی متضاد از اون چیزی که در زندگی کاریشون می نمایند ، در زندگی خانوادگیشون ایفا میکنند .

انگار با زیاد شدن ساعات کاری و با توجه به اینکه نیمی از زمان زندگی مون رو در محل کار به سر می بریم و بدتر از اون اینکه نیمی از ما در جایی که باید باشیم نیستیم ، تمامی ما ناچار از پاره کردن روح خودمان به دو شخصیت مجزا هستیم ... تا در خانه با کشیدن طرف خم شده خویش به سوی مخالف ، دوباره در آغاز صبح با قامتی راست ، روز جدیدی رو آغاز کنیم ...

هنوز نقاشی ها درون خاطر من زندگی خودشونو ادامه می دند ... نقاشی های ملکولی به تعبیر خودم !

مینیاتورهای ایرانی با ظرافت تام ... این سئوال در ذهنم به وجود آمده که چرا شرقی ها به ظرافت اینچنین اهمیت می داده اند؟

به هر حال مینیاتور هنر خاص شرقیانه ... از سویی فکر می کنم چرا شرقیا اینهمه به عشق اهمیت می داده اند ؟

به هر حال حتی رسول غربیان یعنی عیسی مسیح ، پیغمبر عشق هم از دامان همین سرزمین پر افسون یعنی همان سرزمینی که خواستگاه خدایان ... افسانه هزار و یک شب ... و اینطوری که از یک غربی به تازگی شنیده ام حتی خواستگاه موسیقی بوده ، برخواسته است

 *  *  *  *  *  *  *

دیروز چیزی که بیش از موزه روی من تاثیر گذاشت ، محوطه بیرون موزه و طبیعت آن بود . سعد آباد محوطه ویکی از کاخهایی است که شاه برای خودش درست کرده بود .

محیط بیرون ، پوشیده از چمن ، سنگفرش و ریگ هایی که بعنوان سنگفرش استفاده می شوند ، درختان سرو و کاج های پلکانی که در بیرون کمتر به چشم می خورند ... سکوتی عمیق تمامی فضا را در بر گرفته بود ... سکوتی که از دل طبیعت بر می خیزد و برای لحظه ای حس می کنی در عمق جنگلی کم پشت و رویایی دور از دنیای آدمان ایستاده ای ... اگر چه در زیر زمینه این محیط ، هنوز آدمیان چه بعنوان آفریننده چه بعنوان بازدید کننده حضور دارند ، اما حضورشان بسیار دور و کمرنگ می نماید ...

مثل دوری آدمیان وقتی از قله کوه به دنیای پایین و دون آنان چشم می دوزی ... آن بالا تمامی هیاهو ، حسادت ها ، دروغ ها و خودخواهی ها رنگ می بازد و آنچه می بینی تنها یک حضور نا ملموس است آنچنانکه نسیمی که گوش تو را غلغلک می دهد به نرمی به تو گوشتزد می کند که حضور او را نادیده نگیری ...

چقدر آرزو می کردم برای لحظه ای تنها بودم و بدور از چشمان کنجکاو دیگران چشمانم را می بستم و فقط و فقط گوش می دادم ...

صدای نرم اصطکاک آب با تن عاشق زمین بگوش می رسید ... باریکه جوی هایی که از كوه های اطراف سرچشمه می گرفتند تمامی باغ را تغذیه می کردند ...

احساس خوشبختی کاملی به من دست داده بود ... همان شوقی که پدرم آدم را روزی در باغ عدن به تجربه میوه بهشتی وا داشت ...

و آدم هیچگاه  نمی توانست دنیای کسالت آوری که پیرامون ما را فرا گرفته حتی تصور هم بکند ...

دنیایی که از فرط نو طلبی و هیجانات بیشتر و بیشتر و اختراعات جدید برای ارضای لذت ها ، کم عمقتر و کم عمقتر می شود .

شاید به ظاهر دنیای اکنون از لحاظ بیرونی شگرف ترین و هیجان انگیز ترین لحظه تاریخی باشد که تابکنون رخ داده ، اما بعوض انسان کنونی تهی تر و ضعیف تر از همیشه می نماید ...

گویی حفره خالی ای درون ما لحظه به لحظه بیشتر سر باز می کند و عمق فاجعه را می نماید .

خلائی که انسان های قدیم با مذهب و باورهاشان پر کرده بودند ... ولی در دنیای امروز گویی خدا هم چشمانش را از ما برگردانده و دیگر به برقراری ارتباط با مخلوقات دستش بها نمی دهد .

 *  *  *  *  *  *  *

و اما سکوت ... وقتی آدم – حوا به زمین هبوط کردند ، خود را در صحرایی خالی از همه چیز یافتند .... سکوتی ژرف مانند سکوتی که پس از طوفان بر تمام اشیا می نشیند ، بر تمامی جهان حکمفرما بود ...

این لحظه تاریخ در ناخودآگاه من هنوز زنده مانده ، ارثی که از کوهی از اجداد مادری و پدری به من رسیده .

هیچ شنیده نمی شد جز موسیقی غریب و مرموز افلاک ، که سکوت نیز جز نتی از آن نیست ...

موسیقی ای که تنها انسانهای آغازین قادر به شنیدن آن بودند ، آن زمان هیچ احتیاجی به سخن گفتن نبود .

چون انسان آنچنان با طبیعت آمیخته بود که نیازی به تمییز و تفکیک اشیا از هم نداشت .

و آن لحظه که تمییز بوجود آمد و ما آن را هیجان انگیز ترین بخش تاریخ به حساب می آوریم ، کلام بوجود آمد ... و ما از مقام جانشین خدا به مقام حیوان ناطق و اندیشمند کنونی رسیدیم .

و رفته رفته حواس انسان نیز به تبع طبیعت متکامل تغییر کرد و کم کم حساسیت گوشی ما برای موسیقی افلاکی از بین رفت .

موسیقی ای که طبیعت بکر ، به علت نیالوده شدن به دنیای آدمی هنوز در بر دارد ... موسیقی نهفته طبیعت ...

صدای جیغ کلاغانی که خاک را با پنجه هاشان بدنبال غذا زیر و رو می کند ... صدای هم آغوشی باد و درخت ...  صدای پریدن پرنده ای از شاخه یکی از درختان ...  حتی صدای ریز و ناشنودنی موجودات ریز زیرزمینی که با تمامی آواها در هم می آمیزد ...

و ما محکومیم که تا به ابد در آینه ، اصل را ببینیم ... چون چشمانمان آنچنان ضعیف شده که دیدن حقیقت بدون حایل در یک لحظه ما را کور می کند ....

شايد این تنها طبیعت است که هنوز موسیقی سکوت افلاکی را می شنود

 

بازگشت