|
ساعت
1 بامداد جمعه 3 مهر 1383
***
ع.خ : وقتی انسان با
نگاه تمثیل به زندگی و حتی فیلم و هنر نگاه می کنه چه چیزی می بینه
؟ و آیا این درسته که خانم ها بهتر
تمثیل ها رو در زندگی درک می کنند ؟
نگاه نمادگرا و تمثیل
گرا رو شاید بتونیم دقیقا در تضاد یا مکمل نگاه واقع گرا بدونیم . همان قدر
که به نگاه واقع گرا برای دیدن و موشکافی واقعیات اطرافمان احتیاج هست ، به
نگاهی مثالی برای درک معنای واقعیات نیز احتیاج مبرم هست . ما حتی در ناچیز
ترین فعالیت های روزانه مان از امثال استفاده می کنیم ، به فرض حرکات چهره
مان ، بدنمان ، گاه حتی در کوچکترین تکان چهره مان ، هزار معنی نهفته است
... خشم ، اندوه ، شادمانی و ...
دسته بندی من درباره
طرز برخود با جهان اطرافمان بصورت زیر است :
نگاه واقع گرا > عالم
واقعیت
نگاه تمثیل گرا > عالم
معنا
من فکر نمی کنم هدف
ازنگاه کردن دیدن چیزی خاص است ... تمثیل روش نگاه کردن است نه دیدن چیزی
خاص ... و در این روش ، حاصل درک جهان بصورت متفاوت است .
اما استفاده تمثیل در
هنر ( از آنجا که هنر بیان درک ما از جهان اطرافمان است ) ، من فکر می کنم
بشود بعضی استفاده از تمثیل در هنر را بصورت زیر بیان کرد :
1- ایهام
2- اختصار
3- جنبه رمزی و
اکتشافی دادن به چیزهای به ظاهر بی اهمیت
4- بیان واقعیاتی
که به خاطروجود جبر در جامعه مجبوری در لفافه از آنها سخن بزبان بیاوری
5- زیبایی شناختی
و آرایش کلام
6- تداعی
7- بیان ناشناخته
8- زمانی که مخاطب
تو از قشری خاص باشند ، ما حتی در بیان واقعیات همچون واقعیات فیزیکی ناچار
به استفاده از نمادها هستیم . زبان ریاضی در حقیقت مجموعه ایست از نمادها
...
بطور مثال در استفاده
از نماد سیب در هنر ، عوامل ایهام ، اختصار و تداعی را با هم بکار برده ایم
...سیب داستان آدم و حوا و آفرینش را برای ما تداعی می کند و دیگر نیازی به
ساعتها ورق و وقت برای دوباره گویی داستانی که تکرار آن می تواند حتی ملال
انگیز باشد نیست .
نگاه تمثیل گرا، یک
نوع نگاه اشراق گراست ... باعث می شه که وقتی به اطراف نگاه می کنی ، بدونی
که در پس همین اتفاقات روزمره پیام هایی به تو می رسند ... در حقیقت نوعی
نگاه کردن به جهان به عنوان یک واحد و موجود زنده است .
و مسلم است که اگر
باور داشته باشیم جهان نیز دارای روحی مخصوص بخود است ، این روح زنده مسلما
قادر نیست با زبان کنونی ما که ظاهرا در برج های بابل به ما عرضه شده ، با
ما تماس بگیرد .
این هستی زندههمه جا
حاضر است و پیام خود را مخابره می کند اما برای درک آن و برقراری ارتباط با
آن ناچاری زبان خاص او را درک کنی ...
نماد در حقیقت انتظار
معنا در اشیاء است ...
از طرف دیگر من فکر می کنم دو دسته حقایق همیشه وجود دارند
حقایق عادی – اجتماعی
– دنیای اطراف – مشکلات و ... که من اینها رو
قلمرو ذهن نام گذاری می کنم و برای بیان اینها از
روحیه واقع گرا به طرز موقیت آمیزی سود جست .
ولی تا جایی که به ما
مربوطه وقایعی که مربوط به دل – احساسات و .. تا چه برسد به وقایع متا
فیزیکی است ، هیچ گاه با بیان عادی قابل درک نیستند
.. در حقیقت اگر به این زبان بیان بشوند ، بیشتر به یک دروغ یا یک داستان
بسیار ابلهانه نزدیک می شوند
بیان رئال چهره چنین
حقایقی رومی تونه در یک لحظه کاملا مخدوش می کنه و
هنر هم که کارش بیان تمامی حقایق حیات وزندگی است ناچارا به چنین بیانی
محتاج می شود .
حتی اگر به کتابهای
مقدس مثل انجیل و و حتی قرآن نگاه کنید این چهره رو می بینید :
مثلا خدا توی قرآن
اشاره به آیه های متشابه قرآن می کنه که باعث می شه افراد نادان به اشتباه
این آیات رو تفسیر کنند
یا در انجیل آمده :
عیسی بانگروه بمثلها
گفت و بدون مثل بدیشان هیچ نگفت * تا تمام گردد کلامیکه بزبان نبی گفته شد
: دهان خود را بمثلها باز می کنم و بچیزهای مخفی شده از بنای عالم تنطق
خواهم کرد .
و در جامعه ما مخصوصا
، در بیان بعضی حقایق اجتماعی ( از آنجا که در تاریخ ما هیچ گاه آزادی
بیان وجود نداشته) چاره ای جز استفاده از بیان رمز آمیز نیست .
از طرف دیگر، گاه ما
به شکلی فطری از بیان پیچیده لذت می بریم ... آیا هیچ گاه فکر کرده اید به
چه علت معما ها در تاریخ بشری بوجود آمد ؟ حلال معماها همیشه به عنوان
انسان خردمند معرفی می شه ... انسانی که باید از هزارتوی ذهن عبور کنه و
هزار ابوالهول در هر گذری نشته اند تا او را امتحان کنند .
درحقیقت در مشرق زمین
، دو دسته از آدمیان به عنوان خردمند واقعی شناخته شده اند
1- طراح معما ها –
خردمندان در فرهنگ قدیم خاورزمین آنانی هستند که بزبان مثل سخن می گویند
...
2- آنانی که این بیان
را درک می کنند – یا حلال معما ها ... در اشعار حافظ ، از مرشد خود به
عنوان حلال معماها یاد می کند ...
سمبول – تشبیهات و
استعاره - اسطوره ها :
چرا ما از شعر حافظ
لذت می بریم ؟ آیا موضوع معنا در کلام اوست یا ادبیات زبانی او ، ادبیاتی
که در او به کمال رسیده ... یا حتی عشق ورزیدن متفاوت او ؟
بطور مثال زمانی که
حافظ می گوید :
دل که از ناوک مژگان
تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
آیا او به راحتی و
خیلی سر راست نمی توانست بگوید:
دلبرم ، با اینکه من
را می آزاری باز مشتاق توام ؟
حتی اگر عشق حافظ رو
عشقی در سطح فرض بکنیم ، باز نمی شه فرض کرد که حافظ فقط برای شعر گفتن از
چنین تماثیلی استفاده می کنه ... من اسم اینو میگذا رم شهود و کشف و مکاشفه
در عشق ... این چیزیه که حتی ماهیت عشق ( بطور مثال ، به عنوان جزئی از
زندگی ما) تغییر میده .
ما ناچاریم باور کنیم
که زمانی هست یک شاعر نه تنها شعر می گه بلکه زندگی ش هم به نحوی به اسطوره
ها نزدیک می شه ، مثل اشعار مولانا ، در حقیقت این زندگی مثالی اونها است
که چون آتشی در درون آنها، آنان رو وادار به شعر گفتن می کنه ... شعرتنها
یک ابراز و صورتی بیرونی از چیزی بسیار درونی و مخفی است ...
و این زندگی مثالی
مسلما سطح زندگی ش ، نوع نگاه به زندگی اش ، درکش از واقعیات و در نتیجه
حتی نوع عشق ورزیدنش رو رقم می زنه ...
من بر این باورم که ما
طرز بیان رو هیچ گاه نباید انتخاب کنیم ، طرز یا لحن بیان با توجه به
خصوصیات خود انسان بدست می آیند . این شخصیت ماست که باید سبک و حتی لحن ما
رو در هنر یا هر بیان دیگری شکل بده ... مثلا واژه ها رو نمی شه انتخاب کرد
، معنا در ذهن تو ساخته می شوند سپس واژه ها به خودی خود می آیند ...
همینطور نمی شه یک سبک
رو مثلا امپرسیون را در نقاشی انتخاب کرد در حالی که تو در دنیای خاص
سورئالیستها زندگی می کنی و اندیشه می کنی .
هر سبکی بخودی خود و
بدون انتخاب تو خواهد آمد ...
آیا این درسته که
خانم ها بهتر تماثیل رو در زندگی درک می کنند ؟
حقیقت اینه که من به
تجزیه آدمیان به شکل مذکر- مونث اعتقاد چندانی ندارم . از نظر روانشناسی ما
در عمیق ترین لایه های روحی دو جنسیتی هستیم و امکانات هر دو بخش مونث و
مذکر در ما قرار داده شده .
اما باز در نحوه
برخورد ما با زندگی تفاوت های بارزی بین زنان و مردان هست حتی اگر این در
لایه های سطحی بروز کنه .
تا اونجایی که مشاهدات
و تجارب من به من می گه : مردان همواره سعی در درک – تفسیر و به کار گیری
تمثیل ها رو دارند ... اما به نظر من زنی که به معنای واقعی خودش زن بمونه
و دنیای مردگرا باعث نشه که اون جنبه زنانه وجودش رو به نفع دنیای مردانه
وا پس بزنه ، به نحو طبیعی در این قلمرو زندگی می کنه ...
خوب سایه های چنین
جنبه ای رو ما می تونیم در رفتار های عادی و پیش پا افتاده انسانها ببینیم
. مثلا از نظر مردان زنان موجودات پیچیده ای هستند ، موجوداتی که خیلی به
سختی می شه به عوالم آنها راه پیدا کرد . ( جدا از اینکه مردان در بیشتر
موارد سعی به سرکوب و تحمیق این دنیا کرده اند ، تنها به این علت که در
بیشتر موارد قادر به درک آن نبوده اند ، آن را به کلی نا دیده گرفته اند یا
واپس زده اند .)
شاید به همین دلیل
باشه که در سمبولیسم زن رو با شب که نشان از راز – روح – معشوق و ناخودآگاه
داره نشان می دهند و مرد را با روز که نشان از آگاهی دارد .
از لحاظ روانشناسی
زنان در احساس بر مردان برتری دارند که این شامل پنج قوه حسی شنوایی ،
بویایی و ... نیز می شود .
بطور مثال وقتی زنی به
آهنگی گوش می کنه ظرایف بیشتری رو می شنود ، وقتی اطراف رو نگاه می کنه رنگ
های بیشتری رو می بینه و مسلما پاسخ او به این محرک ها بیشتره ...
اما زمانی که می خواد
این رو بیان کنه کلام رو کافی نمی بینه ، پس اون بیشتر از یک مرد به ضعف
بیان پی می بره و این اون رو رنج می ده ....
پس برای بیان احساسات
و دنیای خودش چاره ای جز استفاده از یک " فرا زبان " نداره . علایم و نشانه
هایی در رفتار که به سختی درک می شوند و حتی گاه به ظاهر پیامی متضاد پیام
اصلی را به مخاطب وانمود می کنند .
همون قدر که قدرت حسی
در زنان قوی تر هست قدرت استدلال در مردان بیشتره ...
زنان بیشتر ترجیح می
دن وقتی آب رو می بینند دستانشون رو در آب فرو ببرند و خنکای اون رو لمس
کنند و لذت ببرند ...
اما یک مرد با دیدن آب
، ازجوانب زیاد به اون می اندیشه ، زمانی به فرمولش ... زمانی به خنکی اون
... حتی ممکنه برای آب به سرش بزنه شعری هم بسراید ...
به هر حال مردان قوه
زیادی در تجزیه و تحلیل مسایل دارند و این برای اونها لذت بخش است ...در
حالی که این برای زنان به شکل فطری لذت بخش نیست .. زنان تمایل به ترکیب
دارند ...
جدا از مرد بودن یا زن
بودن روح ما شرقی ها به قلمرو نا خودآگاه و سمبل ها بسیار نزدیکه .
چون روح ما زنانه است .
توی کتاب با یونگ و
هسه ، یونگ می گه : هندی ها در قلمرو نا خود آگاه زندگی می کنند ، اونها با
سمبل ها زندگی می کنند و می میرند اما هیچ گاه اونها رو تفسیر نمی کنند
اما ذهن ما غربی ها
تمایل به تجزیه همه چیز داره حتی تفسیر سمبل ها .
|