پيدايش

زندگي بازيست
! حتي مرگ هم
و عشق
نگاه تمنائيست
. بر آنچه نيست و بايد باشد
اين را كورسوي نوري به من نماياند
كه تن پوش آسماني اش
. قرنها پيش در آسمان متلاشي شده بود
... زندگي
... عشق
... و مرگ
بازيچه هاي آن حضور منجمد ازلي
كه من بازيگوشي را
كه در هزارتوي خويش پنهان شده بود
. به سوي مرزهاي هيچ كشاند
و آنجا باد
هنوز با تن زنگار گرفته گردونه اش
. ميانمان ميتاخت
... آني باد از چهارسو
از چهارسو فرو پاشيدن گرفت
و ريشه هاي بي نهايت تن هامان
. در هم فرو پيچيد
... رعد
... موج
هستي كه به طغيان مي آمد
و شيوا كه لميده بر ماه
. خوابهاي كودكي مي ديد
... گرداب
... گرداب
. مغشوش بروي تمامي هستي خم شده بودم
. با لمس اوج تنهايي خود لرزيدم
... لرزيد
. درون سايه ام پريدم
... پريد
نرگس بر پلك هاي مادرم شكوفا مي شد
و ابديت
با آن زبان سرد چسبنده اش
. ما را در خود فرو مي بلعيد
مهشيد شكيبا
1376 سال