رگهاي آبي نگاه

 

وزشي نمناك بر من نشست .

رگهاي آبي نگاهي

انگشت هاي تنهائي شان بسويم دراز ،

من ،

 ذره ذره در تموجشان غرق مي شدم .

 

 

زمان ،

گيج ، پر ترديد

خود را به رهگذران معرفي مي كرد .

 

شايد هنوز درخت ،

ميل دو نيم شدن را نديده بود ،

و چهارمين شاخه فضا،

هيچگاه

بر وهم ساقه اش تكيه نزده بود ...

 

 شايد تمام شده بودم ،

و سوگواران خوشبخت ، هنوز،

با قباهاي ژنده شان

راه تنفسم را مي بستند

و باور نداشتند

كه من ديگر ماه نيستم ...

 

شايد عشق ،

عشق ...

بلورهاي خاكستري عشق ...

با تهي ها در هم مي آميختند

و زخمي ِ آسمان را ترميم مي كردند .

 

شايد در نفس هاي جوان هستي

نوسان حالتي جريان داشت

و ديگر هيچ ...

 

زمان ،

گيج ، پر ترديد

 . مرا مي نگريست  

 

رگها مرا ميخواندند ،

و چون سويشان چنگ زدم

هجوم وزشي غم بار

مرا سويي پرت كرد .

 

       مهشيد شكيبا

 1375  سال 

 







بازگشت