غم انگیزترین چکامه

  پابلو نرودا

 ترجمه : مهشید شکیبا

 

 

من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم

مثلا بنویسم : شب سرشار از ستاره است

و ستاره ها - آبی - دورها مرتعشند

باد شب می چرخد در آسمان و آواز می خواند

من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم

 

من او را دوست داشتم و گهگاهی او نیز مرا دوست می داشت

در شبهایی اینچنین - او را میان بازوهایم نگاه می داشتم

من او را - این همه وقت - به زیر آسمان لایتناهی می بوسیدم

 

او مرا دوست داشت . گهگاهی من او را دوست می داشتم

... به چه سبب نتوانستم او را بسیار دوست بدارم ؟  با وجود این چشمانش

 

من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم

... برای اندیشیدن به اینکه او را ندارم

... برای احساس کردن آنکه او را گم کرده ام

... برای گوش سپردن به شب های بیکران

... بیکران تر بدون او

و شعر به جان می افتد

آنچنانکه شبنم به چمنزار

 

چقدر مهم است که عشقم نتوانست او را نگاه دارد

... شب پر از ستاره است و او با من نیست

... و این تمامی است

... دورس کسی می سراید ... دورس

... جان من بدون او گم شده است

از برای آوردن او به نزدیکی - دیدگانم در پی او جستجو می کنند

قلبم از برای او جستجو می کند و او با من نیست

 

شبی اینچنین که سفید می کند همین درختان را

... ما ... مایی که بودیم ... ما هیچ دگر آنچنان نیستیم

من بیش از این دگر او را دوست نخواهم داشت ... درست است

اما تا چه حد او را دوست می داشتم

صدایم باد را جستجو می کند از برای لمس گوش او

 

از آن کسی دیگر ... او از آن دیگری خواهد شد

آنچنان که او سابقا به بوسه های من تعلق داشت

صدای او - جسم روشنش - چشم های لا یتناهی اش

 

- من بیش از این دگر او را دوست نمیدارم - درست است

! اما گویی ادوستش می دارم

عشق بسیار کوتاه و از خاطر زدایی بسیار طولانی است

 

بخاطر اینکه در شب هایی اینچنین او را در بازوهایم نگاه می داشتم

... روح من بدون او گم شده است

اگر چه ممکن است این آخرین دردی باشد که او برایم ایجاد کرد

و این شاید آخرین شعری باشد که برای او سرودم

 

 

 

بازگشت به گزیده شعر جهان

بازگشت به صفحه اصلی