از
برای دو چشم ناشناختنی
( محمد الفایتوری ( مصر
ترجمه : مهشید شکیبا
دلبرا
آیا این کلمات شیفته مجالی برای دیدار دیدگانت خواهند داشت ؟
... یا گذر از میان لبانت
. آمرزیدن من ! این چشمانت بود
در سایبان کدامین کس
عصری - من آسائیدن
و چرت منقطع کم پای را آموختم ؟
در آرامش آنان من ستارگان و ماه را در آغوش کشیدم
یک کرجی خیالی از گلبرگها ساختم
و جان خسته ام را در کف نهادم
آشامیدن را به لب پر عطشم ارزانی داشتم
خواسته چشمانم را فرو نشاندم
دلبرا
آنگاه که از روی تصادف دیدار کردیم
چونان نیرومندترین دیدارها بود
حزن من همچنان بروی جاده قدم می زد
... آشکار
... نقاب برکشیده
... با کام هایی سنگین
... تو حزن من بودی
افسردگی و گم گشتگی
سکوت و پشیمانی
در بر می گرفت یک شاعر از پا در آمده از کشمکش را
برای چکامه سرایی
... یارا
شخصی توانمند تر در سرزمین من است
کشته شده بدست پوچی و بطالت
... روح من ... به لرزش در آمد ... تو را که دید
نابگه حس کردم گوئی دشنه ای قلبم را می کاود
... تطهیر کرد قلبم را ... بیانم را
مرا به خاک به سجود در آورد ...
با پیشانی خاک آلود و دستان - استغاثه کننده
در سایبان چشمان نوشین تو
... یارا
اگر نابگه ملاقات کنیم
اگر چشمانم آن دیدگان تو را بینند
آنچنان روشن - سبزفام - غرق در ابهام و بارندگی
اگر بروی جاده - با تصادفی دیگر دیدار کنیم
و چیست تصادف ؟
جز سرنوشت ؟
پس به جاده بوسه خواهم زد
بوسه خواهم زد
... دیگر بار
![]()